تفکر امروز ما

آزرده ام

آزرده ام از تو ای روزگار

مهربانی نیاموخته ای

که چنین نامهربانی

هیچ ثوابت نیست

از این خار در دست و پای کردن

از این نوشاندن تلخکامی ها

برای اویی که راز تو را نمی داند

...



مژده

مژده به مستان شهر

محتسب پر گزند

دست بریدش به زور

 رفت از این رهگذر

 

دست اجل گر برید

خط وجودش چه زود

سخت بلایی گرفت

رفت چنان همچو دود

 

محتسب بی خرد

بود به بدنیا به کار

ما همگان دیده ایم

چون بشکستش سه تار

 

مست شوید مست مست

معرکه ای هر چه هست

منکر غم ها شوید

آنکه چراغ ات شکست

 

یاد کنید رفته را

او که برفتش چو تیر

ما همگان می رویم

وقف نباشد به پیر

 

ما که نگفتیم راست

گفته ما برملا

او که سپردش به عشق

گفته ما با دعا

 

 

...



نسیم

نوشتم بر تن گلهای باغم با نسیم

دل به آن عطری دهم بوسد نسیم

یا نسیمی می شوم یا قهر جان

هیچ باشد آن که می بازد نسیم

...



رندان

دیر بازیست که من مشکوک مشهودان شدم

درد خود گفتم به رندان من تمسخرها شدم

 

گفتم ای دیده بیافزا سینه را درسی بزرگ

شاهدان رفتند من بازیچه رندان شدم

 

عاقبت حکم مرا صادر کند رندی بزرگ

گوید ای عاشق همین است حکم تو گریان شدم

 

گر شنفتی حکم من بر گیریش بالای بام

حکم من در قالب شیپور در میدان شدم

 

گر خراب است حال من حتی به ایامی بزرگ

سنگ ها بر من زدند رندانه بی حاصل شدم

 

حال گفتم گفته ای از رفته ها پندی بزرگ

من به تقصیر آمدم همراه نامردان شدم

 

...



اگر...

اگر این روزها شادم

اگر از غصه آزادم

 

نگاه نو گرفتم پیش

به عشقی نو گرفتارم

 

هوا شد تازه از تازه

هم آبی شدش بامم

 

مباشم لحظه ای دلگیر

دگر بگذشتی از یادم

...