بیا
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/۱٠/۳
اگر می بندی دستی را
اگر می بندی چشمی را
و یا صدایی را چنین بی محابا نشنیده میگیری
و یا تازیانه ها بر جان و دل می زنی
و از میان شور و احساس ، کودکانه می گذری
و به اشکهای نشسته بر دامن ما به سردی نظاره می کنی
بخانه من بیا
من یخ وجودت را آب خواهم کرد
و گلی از میان گلها نشانت خواهم داد
شاید نشانی از بهار فراموش شده تو باشد.
اگر دوباره
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/٧/۳٠
اگر دوباره روزگار ، گره زند به سرنوشت
من آرزو دگر کنم ، قضای دیگری نوشت
اگر گشاید این گره ، زبند و قید ذهن ما
طرب خوش است زعیش ما ، بخط دیگری نوشت
به آن علامت خوشش ، نفس چو می کشم بجا
زمشگ خاطرم شود ، هوای برزخم بهشت
مرا زتنگ آرزو ، نجات می دهد شها
گر آرزو بلند و جا ، بجای بیکران نوشت
بگو زشعرم ای صبا ، نظر به آسمان شده
که قصه گو دگر نخفت ، نوید می دهد بهشت
امید آرزو نشست ، بر این شمیم بیکران
خوشا همشه این هوا ، شود همان که دل نوشت
سرخوشم
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/٥/٢۳
با ستاره سرخوشم ، از ماه بیزارم هنوز
شب نشین کوچه ها ، از خواب بیزارم هنوز
می نویسم قصه ها ، از غصه هایم خط به خط
می خورم از شیره ، از تاک بیزارم هنوز
شب مراد آرزو ، تاریکی اش چنگ می زند
میرسم مقصودها ، دامش گرفتارم هنوز
از سپیدی تا سیاهی از همه رنگین کمان
وه چه بیزارم ، چه بیزارم ، چه بیزارم هنوز
دوستی را آینه چون آینه من دیده ام
از مروت ناسپاسی ، آه می گویم هنوز
دولتم پاینده است چرخ وجودش زندگی
زندگانی داده ام ، این زندگانی را به روز
نثر من از شعر من ، شعرم بیان آرزو
آرزوهایم همه در آسمان ماند چو روز
ایام ما
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/٤/٢۳
این همه ایام رفت ، روز به شبها رسید
چرخ فلک چون قدیم ، باز به جایش رسید
موی سیاهم سپید ، لرزش دستم چو بید
ای همه رفته ها ، چین به رخسار دید
ملتمس لحظه ها ، رفته عمرم خطا
نیست بر آن حاصلی ، دود شدش بر هوا
جاه و مقامم چو نیست ، چشم و دلم هر دو خیس
یار بخندید و گفت ، هیس فقط هیس و هیس
سوگند
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/۳/٢۸
به چشمانت چه سوگندی سپردم
به آن گوش ات صدایم را سپردم
عجب دستی گرفتش دست ما را
بگفتا بسپری من هم سپردم
نگاهم رودی از نیروی او بود
جوانی داده بود من هم سپردم
مرا اغوشها دادش چو مادر
بگفتا شیر و شیرینی سپردم
بگفتش بشکفی دامان او زود
منم چون دانه ای جانم سپردم
به تقدیری که بودش دست او سود
عجب دل را به تنبیه اش سپردم
همین حالا که تنها داده ما را
چرا این داده ها یکجا سپردم؟
مترسان قصه گو این قصه ما
هنوزم قاف این قصه سپردم