خاطرات
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩۱/۱/٩
از خاطرات خویش چو گفتم به کوچه ها
با اشک چشم خویش نوشتم به گریه ها
افسوس می رسد که کشتی به گل نشست
در زیر آفتاب ، چرا گل کمر شکست
حاشا شدم غریب از این بارخستگی
تن پوش من کجاست ؟ چرا رنگ کهنگی؟
ایام خوب ما زدوران زپیش توست
ای عالم نظر مگویی که پیش توست
درویشم و شریف قناعت به روزگار
تا ته نباشدش ، نشویم زکردگار
از فضل تو شکفت غریبی به خانه ام
تا جان نگیردم ، مباشد زچاره ام
رفتی زپیش ما چه شد شهد روی گل
تا شیره ها خورم از این جام جام گل
گویا که بوسه ها بر این خاطرات توست
از عرش و فرش ما همه عطر موی توست
در هر قدم رود بگیرد زبوسه ای
چشمی که تر شدش ندارد به چاره ای
مهتاب چون نشست همه شانه های من
چشمک زدش زنورهمه گفته های من
بیا
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/۱٠/۳
اگر می بندی دستی را
اگر می بندی چشمی را
و یا صدایی را چنین بی محابا نشنیده میگیری
و یا تازیانه ها بر جان و دل می زنی
و از میان شور و احساس ، کودکانه می گذری
و به اشکهای نشسته بر دامن ما به سردی نظاره می کنی
بخانه من بیا
من یخ وجودت را آب خواهم کرد
و گلی از میان گلها نشانت خواهم داد
شاید نشانی از بهار فراموش شده تو باشد.
اگر دوباره
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/٧/۳٠
اگر دوباره روزگار ، گره زند به سرنوشت
من آرزو دگر کنم ، قضای دیگری نوشت
اگر گشاید این گره ، زبند و قید ذهن ما
طرب خوش است زعیش ما ، بخط دیگری نوشت
به آن علامت خوشش ، نفس چو می کشم بجا
زمشگ خاطرم شود ، هوای برزخم بهشت
مرا زتنگ آرزو ، نجات می دهد شها
گر آرزو بلند و جا ، بجای بیکران نوشت
بگو زشعرم ای صبا ، نظر به آسمان شده
که قصه گو دگر نخفت ، نوید می دهد بهشت
امید آرزو نشست ، بر این شمیم بیکران
خوشا همشه این هوا ، شود همان که دل نوشت
سرخوشم
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/٥/٢۳
با ستاره سرخوشم ، از ماه بیزارم هنوز
شب نشین کوچه ها ، از خواب بیزارم هنوز
می نویسم قصه ها ، از غصه هایم خط به خط
می خورم از شیره ، از تاک بیزارم هنوز
شب مراد آرزو ، تاریکی اش چنگ می زند
میرسم مقصودها ، دامش گرفتارم هنوز
از سپیدی تا سیاهی از همه رنگین کمان
وه چه بیزارم ، چه بیزارم ، چه بیزارم هنوز
دوستی را آینه چون آینه من دیده ام
از مروت ناسپاسی ، آه می گویم هنوز
دولتم پاینده است چرخ وجودش زندگی
زندگانی داده ام ، این زندگانی را به روز
نثر من از شعر من ، شعرم بیان آرزو
آرزوهایم همه در آسمان ماند چو روز
ایام ما
نویسنده: بهرام خانکی - ۱۳٩٠/٤/٢۳
این همه ایام رفت ، روز به شبها رسید
چرخ فلک چون قدیم ، باز به جایش رسید
موی سیاهم سپید ، لرزش دستم چو بید
ای همه رفته ها ، چین به رخسار دید
ملتمس لحظه ها ، رفته عمرم خطا
نیست بر آن حاصلی ، دود شدش بر هوا
جاه و مقامم چو نیست ، چشم و دلم هر دو خیس
یار بخندید و گفت ، هیس فقط هیس و هیس